تبليغاتX
دلهای بیقرار

دلهای بیقرار

........

دیروز را دانسته آمدیم

 

امروز ندانسته عاشقیم

 

و فردا روز را ... ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره

 

خدا را چه دیده ای !

 

 

 

(به چه کسی مربوط!)

 

 

 

می روم کتابی بخوانم ،هر چه که باشد .

 

می روم از میان همه نامها

 

چیزی،چراغی،چیزی شبیه چراغی بیابم .

 

 

هی میرسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری ست .

 

 

باید به گونه يی از کف هفت دریا و دایره بگذرم

 

که جای پای مرا توفان و پرگار نبیند،

 

زور که نیست ،نمی خواهم این صفوف ساکت و مغموم

 

حروف ساده مرا دریابند ، آینه لو می رود، ستاره لو می رود،

 

نرگس و هوای ساعت سه،

 

سرود مخفی ماه لو می رود .

 

 

 

هی می رسم کنار دانستگی

 

اما باز ندانسته عاشقم!

 

می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم ،

 

می روم از میان تمام رؤیاها

 

رازی،آوازی،رازی شبیه آوازی شبیه اوازی بیابم .

 

 

هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگریست .

 

 

زور که نیست ، کوتاه بیا دل نامسلمان منِِ خراب !

 

پنهانگریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست،

 

ترا نیز به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند !

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 20:5  توسط مهدیه و پریسا  |