........
دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را ... ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره
خدا را چه دیده ای !
(به چه کسی مربوط!)
می روم کتابی بخوانم ،هر چه که باشد .
می روم از میان همه نامها
چیزی،چراغی،چیزی شبیه چراغی بیابم .
هی میرسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری ست .
باید به گونه يی از کف هفت دریا و دایره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبیند،
زور که نیست ،نمی خواهم این صفوف ساکت و مغموم
حروف ساده مرا دریابند ، آینه لو می رود، ستاره لو می رود،
نرگس و هوای ساعت سه،
سرود مخفی ماه لو می رود .
هی می رسم کنار دانستگی
اما باز ندانسته عاشقم!
می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم ،
می روم از میان تمام رؤیاها
رازی،آوازی،رازی شبیه آوازی شبیه اوازی بیابم .
هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگریست .
زور که نیست ، کوتاه بیا دل نامسلمان منِِ خراب !
پنهانگریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست،
ترا نیز به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند !
