تبليغاتX
دلهای بیقرار

دلهای بیقرار

عشق رازی پیچیده است. نکته ها و ظرایفی دارد که فقط عاشق واقعی این نکته ها را می فهمد.

 

هر یک از ما شاید در زندگی مفهوم عشق را درک کرده باشیم اما هر کدام به راه و روشی ،عشق هزار پیچ و خم

 

 دارد ، هزار راه نرفته را در برابر انسان قرار می دهد.

 

سخن اینجاست که چگونه عشق را در زندگی بسنجیم که آیا عشق را تا چه حد درک کردیم؟وعشق ما در چه

 

 مرحله ای است؟ آیا هیچ گاه به این موضوع فکر کرده اید ؟

 

عشق انگاه که با یک نگاه یا لبخند محبت آمیز و تبسمی دلنشین ایجاد شد و جرقه آن در دل زده شد ،

 

آغاز راهی است که انسان را در صید های مختلف قرار می دهد و به مرور زمان وقتی به پیوند دل

 

رسید شخصیت ، منش و روحیات انسان را آمیخته، انسان را آمیخته با ظرا یف عاشقانه می کند و دو روح

 

در دو جسم تجلی می یابد ،روح عاشقانه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 17:34  توسط مهدیه و پریسا  | 

بيقراري

                يه سلام و يه تبسم به قشنگ ترين بهونه

 

مي خوام از تو بنويسم ، با قشنگ ترين نشونه

 

يه سلام و يه سبد عشق ،  با يه دنيا بي قراري

 

مي خوام از تو بنويسم از همون دل بهاري

 

نكنه يه وقتي اونجا ، تنهاي غصه ت بگيره

 

نكنه كه توي غربت ، دل تو پير شه بميره

 

اينجا اسمون تو شبها ، يه ستاره هم نداره

 

دفتر فاصله اي كاش ، بشه يه شب ، پاره پاره

 

ديگه بسه ، بهتره كه ، بقيه باشه واسه فردا

 

واسه روزي كه براي ، هميشه مياي به اينجا

 

قول بده به خاطر من ، به گلاي پونه فكر كن

 

 به تموم لحظه هاي ، خوش اين زمونه فكر كن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 1:52  توسط مهدیه و پریسا  | 

بمون

 

               

بمون واسه دلم

 

شعرامو خط خطي نكن ؛ اسمون سيا نكن

خنده ها مو از من نگير ؛ خوشي ها مو عزا نكن

 

نوشته ها مو دور نريز ؛ خورشيد از اينجا نبر

همين يه ذره نور بسه ؛   منو مثل شبا نكن

 

نقا شي هامو دس نزن ، قلبمو ديگه پس تزن

نگو مي خوام دل بكنم ، دل منو تنها نكن

 

باور اين كه تو بري ، براي من يه جوريه

تو دنيا آدمكا   ،  نرو ،  منو رها نكن  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 0:41  توسط مهدیه و پریسا  | 

محسن چاوشي

       خنجربرام بيارين

 

خنجر برام بيارين من از تبار دردم

 

                           عمريه بي طلوعم مثل غروبي سردم

 

آينه دار غربت با آدمها غريبه

 

                           حواي چشماي من در حسرت يه سيبه

 

تاريكه سرنوشتم فانوس من شكسته

 

                            عمريه بغضي سنگين راه گلومو بسته

 

از شب به شب رسيدم از كوچه ها به بنبست

 

                             آي آدمهاي سر خوش جايي براي من هست

 

شبگردغصه عشق تنها و بي پناهم

 

                             اشكم رو گونه هات و من سردي يه آهم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 0:33  توسط مهدیه و پریسا  | 

دریایی که دوستش دارم

 

ستاره من ، هر شب همین جاست و من ازبین  چین های پرده نگاهش می کنم و دقایق طولانی چشم بر هم نمی زنم ،اما او بارها چشمانش را بر هم می نهد.

دریایی که دوستش دارم همین جاست و من آرام  برایش از غم هایم می گویم اما او بر من می غرد و خشمگین بسوی من می شتابد.

سنگی که بر روی آن قدم می گذارم ، همین جاست.همیشه او را تکیه گاه می کنم اما او روزی زیر پایم را خالی کرد.

امروز دانستم که ای آسمان تنها تویی که مرا در می یابی

من برایت از غم هایم می گویم و تو آرام می گیری و برای تمامی اشتباهایم خشمگین فریاد می کشی و به پاس نیکی هایم آفتاب را بر زمین می پاشی.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:44  توسط مهدیه و پریسا  | 

حرف بسیار و

                                         وقت اندک

                                                                    و آسمان هم که بارانی است!

اصلأفرض که مردمان هنوز در خوابند

 

                                        فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید

 

                                                 فرض که بعضی از اینجا دور

 

                                                      حتی نان از سفره و کلمه از کتاب

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند

                       

                   با رویاهامان چه می کنند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:42  توسط مهدیه و پریسا  | 

در تمام لحظه هایم هیچ کس تنهاییم را حس نکرد هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

 

                    هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

 

                  هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

                                  

                                                                       هیچ کس ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:39  توسط مهدیه و پریسا  | 

از دوستی شنیدم و می گفت : اگه می خوای خوشبخت و موفق باشی .

 

قلبت رو بخاطر کسی که معنی دوستی رو نمی دونه مرنجان .

 

دل پاکت رو بخاطر کسی که قدر تو رو نمی دونه جریحه دار نکن.

 

چشمانت را به خاطر کسی که نگاه تو رو نمی فهمه گریان نکن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:39  توسط مهدیه و پریسا  | 

رفتی و جام گذاشتی ،میون بی کسی ها

 

رفتی منو سپردی ، به دست اطلسی ها

 

رفتی حالا شعرام ، همش پر از غم شده

 

برگای دفتر من به رنگ ماتم شده

 

رفتی شاید نخواستی همسفرت من باشم

 

شاید اصلأ نخواستی در به درت من باشم

 

رفتی شاید فکر کردی منم نا مهربونم

 

ولی بدون عزیزم من عاشقت می مونم

 

رفتی حالا من اینجا فکر گذشته هاتم

 

گر چه هنوز سوزندی ولی هنوز باهاتم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:38  توسط مهدیه و پریسا  | 

سلام

وقتی صدای پای تو ، تو خونه ی دلم نشست

 

وقتی که برق چشات درهای بی کسیمو بست

 

وقتی شدی ستاره ای تو آسمون این غریب

 

وقتی که با دو رنگیات دلمو هی دادی فریب

 

آهوی وحشی دلم می خواد بشه یه قر بونیت

 

من می دونم با تو بودن مث یه خوابه و محال

 

عکس تو رو سبز می کشم رو بوم پاک نقاشی

 

دلم می خواد تا به ابد توی خیال من باشی

 

خوب می دونم به من میگی دل به نگاه من نبند

 

اما ستاره قشنگ تو هم به حال من نخند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:37  توسط مهدیه و پریسا  | 

زمستان فصل مرگ است!!!!

 

دوست خوب من ! سلام

زمستان فصل مرگ است. فصل گم شدن احساس عاشق شدن، درپشت برفهای نامردی است. گفتم نامرد. آری برف نامرد است. آرام آرام می آید. روی دلتنگی هایت نقش سپیدی می زند.سیاهی را از بین نمی برد . که پنهان می کند. گولت می زند. سست و ناجاودان است. تا بخواهی پاهایت را استوار کنی. زیرت را خالی می کند. آب می شود . می رود. مثل تو که بی خبر و آرام توی چشمهای من آب شدی . آبی دلم را سیاه کردی .از زیر دستها و نگاههای من خودت را دزدیدی. دزدانه رفتی. همه آنچه داشتم با خودت بردی. خودت را . نگاهت را . صدایت را . مرا......... مرا بردی . بردی به خاطره ها . بردی به دلهره ها . به دلتنگی ها . به گیجی ها وسردرگمی ها. به تکرارحرفهای تکراری. مرا تکراری ترین حرف عاشقانه کردی. که حتی حوصله دوست ترین دوستانم را نیز سرمی برد.

روزی افسون شده چشم سیاهی بودم

سوزن گم شده ی خرمن کاهی بودم

گم شدم چشم تو دستان مرا پیدا کرد

بی تودرمانده بی پشت وپناهی بودم .........

سرما آن طرف پنجره ها مانده است. همان طرف که دلم اسیر شده . من این طرف خاطره ها پرسه می زنم. دل خوش به اینم که به یادت هستم. سردم است. سرد تر از سرمایی که پنجره را می بوسد. تو را می بوسم. در خاطر من تصویر غبارزده ای از همین خیالات زیبا ست که حضوردارد. چه دلخوشی بزرگی دارم ، من که یادت را درسرما و گرما خنکای دلم کرده ام. گرما یم باش. هرفصل سال. هر روز ماه. هر ساعت روز. هر دم که فرصت کردی ........

من به یادت هستم

هر کجایی هستی

فصل گرما یا سرد

آنچه باید این است :

دوستت دارم من

به یادت هستم. چه گرم باشد . چه سرد . چه گرما بتابد . چه برف بریزد. چه باران بزند. چه خشکسالی آمده باشد. یادت وسوسه خوردن سیب زندگی است. دلیل زنده بودن است. یخ نبودی که آب بشوی. آب نبودی که بخار. آه بودی که مانده ای. بر نفسم. بر یخهای همیشگی جسمم. بر آب بی دریغ چشمم. دیر زمانی است مانده ای . مانده ام که چرا نرفته ای. هزار آمده و رفته . یکی بردلم کاری نشد. یکبار دیدنت این همه مرا در تو ماندگار کرد. چیزی درمیان هست که نمی دانم. اگرچیزی درمیان نیست آنرا هم. در میان این بودن ونبودن ، نابودنی به وسعت نابودی خودم خلق کرده ام . این خلق ناخواسته نتیجه خواسته اولین من بود : دیدار تو ..........

سیب می خواستم

دیدار تو نصیبم شد

تو را خواستم

تنهایی گریبانم را گرفت

                                                   پریسا

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 1:24  توسط مهدیه و پریسا  |